![]() |
![]() |
|
| مجله ی شعر |
|
. . .
با اسلحه وَر رفتن هم بيفايدهست / وقتي كه تو نباشي ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 دی1386ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
مرا زنهای از مادرم بیشتر چاق میکردند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
چیزهایی که میخواهم دربارهی میخواهم چیزی نمیدانند چیزی نمیخواهند دوستانی که ندارم از دوستانی که ندارم میتوانم وقتِ احوال پرسی از کسی یک دست قرض بگیرم و دستِ کسی را نگیرمدارم دوباره میمیرم ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
به آنکه شلیک میکند شلیک میشود به امیّد که شاخهی خم شدهی بیدِ موبلندی لبِ رود بود خیلی امید نیست
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 مهر1385ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 مهر1385ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مرداد1385ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
زير پوستم و زير پوستم كسیست زير پوستیست اين كه میزند زير گوش من مدام قاه قاه زير پوست میزند به ريش من ريشي كه هر چه میتراشم باز هم بلند آدم؟ صدا نزنی مرا نيستم از من عوضیتر پيدا نمیشود نگرد خيلي كه خودم را كنار بزنم خودم را كه خيلی تازه میشود سرخ چراغی كه نمیگذارد ... بگذريم میزند به سرم تا ته بنبستی بدوم كه كليدش قفل مرا میخندد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مرداد1385ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
ساعت کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟ کدام فصل پيرهنی دارد گرمتر از تابستانی که من عاشق دختر همسايهام بودم؟ همان سال چه گريههايی ريخت از تن پاييز و چه ارقام خستهای افتاد از صفحهی غروب ساعت ديواری؟ انگار زمستان بود که عقربههای همان ساعت لغزيدند تا کنار هم افتادند درست در جای خالی شش و نيم و حالا من پير شدهام همچنان که دختر همسايه بی هيچ خاطره از شش و نيم. کسی ميداند؟ کسی میداند شماره شناسنامهی گندم چيست؟ کدامين شنبه آن اولين بهار را زاييد؟ يک تقويم بی پاييز را کسی ميداند از کجا بايد بخرم؟ هيچکس باور نمیکند که من پسرعموی سپيدارم باور نمیکنند که از موهايم صدای کمانچه میريزد کسی میداند؟ گروه خون جمعهای که افتاده روی پل امروز پل حالا پل همين لحظه O منفیست؟ A يا B؟ يا AB؟ خورشيد ديروز که میآمدم از نيمهی دوم قرن بعد ديدم که نور آهسته میريزد صدا آهسته میگذرد آهستهتر بسيار از گريهی تنهايان حتا ديدم که ريش و سبيل زمين موهای منظومهی شمسی سفيد شده است و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد به آفتابگردانی مینگرد که پلاستيکیست. تو را هم چنان دوست خواهم داشت بسيار پيشتر از امروز دوستت داشتم در گذشتههای دور آن قدر دور که هر وقت به ياد ميآورم پارچبلور کنار سفرهی من ابريق میشود کلاه کپی من، دستار کت و شلوارم، ردای سفيد کراواتم، زنار اتاق، همين اتاق زير شيروانی ما غار غاری پر از تاريک و صدای بوسههای ما و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت آنقدر که در خيالبافی آن همه عشق تو در سفينهای نزديک من من در سفينهای ديگر، بسيار نزديکتر از خودم با تو دست میکشيم به گونههای هم بر صفحهی تلويزيون.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مرداد1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
قربان! اين اشكها را از لايِ پژو پيدا كردهايم CD دريا را و دختري ساقه طلايي! عاشقش بشويم! نشويم! من كه هميشه براي رسيدن به شما نيم ساعت زودتر هُل شدهام! دعوت ميكنيم از خانم حيدري براي ايراد از شاعران شاعران را به سه دسته ميتوان تقسيم كرد دو نوشابه يك ني يك دستمالِ هزار لا بياوريد تا بنويسم! اينجا باران خيلي كم است يك رديف ستاره يك رديف پروانه دو سرباز آمريكايي بياجازه شعرهايم را خواندند! همين حوالي ميتوان گريه كرد آفرين بر لبهي ليوانت! كُمُد من پُر از پرتقال و سيب ـ موز است به اولين كسي كه خودش را هديه كند از اشكهاي ابتداييام لقمه ميگيرد! چقدر خوشمزه است…! خدا مطمئن باش كه گوشوارهام به سمت تو خَم ميشود تو قشنگي قربان! فردا كنار ميگذارم بزرگترين عكس رنگيات را در پايان از كليه كساني كه نگاهم نكردند … |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
« صليب »
و زَن گره گره روي فرش بالا آمد همينطور يكدست سفيد و مرد مثل بابانوئل شد آنروز امروز روز سيزدهم هيچ اتفاقي ست كه افتادم پايين روي علف سبز شدم دوباره زرد و بعدها كتابها عوضي لا زدند ويترين ها پر از مغازه هايي شد كه صليب كشيدند هر روز و پدرها از وقتي نيامدند يكشنبه ماندم حالا فرق آدمها توي همين دو كلمه ماند كه يكي آدم باشد و ديگري آدم آدمها اتاق مفصلي بودند كه پرده هاي عمودي… روي پرده نشست دختر همسايه پاي امضايش را گره زد « ديگه از اين حرفها گذشته دختر» دست مادرش را ول كرد و رفت تا… كجا؟ صبر كن مامان ! همانجا دور ميدان دو تا چرخ مي گرفتند آن شب دومي مريم بود پاي امضايش سومي بابا نوئل كاغذي روي دو تا چوب عمود بر هم حسين رضايي كياسري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
شبی که سنگفرش خیابان پر از جسد شده بود
زمین شکست خورده بود و دنیا چقدر بد شده بود
کنار رف هیجان واژگون شد و ماسید
اتاق / بوی تند کثافت / اتاق بد شده بود
دو جفت کفش سمت سه نقطه به انتها رفتند
و بعد کفش هات راه خدا را کمی بلد شده بود
اتاق / تخت / حادثه / نفرت / اتاق بی هیجان
اتاق دود را مکید و آنچه نمی شود شده بود
دوجفت کفش / که من را کشید و با خود برد
به نقطه های کور به انجا که می رود / شده بود
به نقطه های کور به آنجا که خون و استفراغ
شبیه قافیه فعل نمی رسد شده بود
چراغ برق / خیابان / چقدر بوی لجن
و "داد"اسم گمشده فعل" می زند" شده بود
زمستان ۸۲ ـ ساری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
شبنامه
ولم کن ! سلام ! دختراین روایت پرم نکن! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
بر نگرد اينجا علاقه اي افتاده تا حالت مبهم ترا بفهمم و مثلِ هر شبِ آن شبها مرغي كه از بام و دست و دل و دام تو رها شده ام خاك و دلم پاك خودش را با آن دو دستي كه برده / بر خاك افتادم وقتي كه آن هياهو رفت و سايه افتادم زير درخت مانده بودي چقدر تنها و تنها همان كه از پاشنهي دري كنده از در به در آمده يا كمتر … هوا پس معركه جا خالي… نه! صبر از دلم بي قرار افتادم خيالي كه بوي سبزي ندهد مادرم را شبيه تازگي ات يك دست دور يك دست نزديك افتاده بودي توي خواب بنفشه ها عجب نفسي! كسي كه مرگ مرا نديده بودي بايد… به درد اين خيابان بي چراغ برق … اصلن كو؟ چشمم كو سوادم…؟ بادم به هر طرف بكشاند… نه! هنوز برنگرد! مثل جهان گمشده اي كه توي اين قصه شايد كبوترت آنفولانزا گرفته يا گرفته كبوترت را من نامه هايت كو؟ پايم به هر دو سمت شمال از شمالِ هر سمتي كه تو به دوشت خانه مي بندي بازي تمام نمي شود؟ مثل اينكه خواب افتاده توي چشمت … سووووت! لطفن به مركز زمين برويد! اينجا هوا گرمِ جا ماندن است در تو كه حرف قلمبه مي زني و شبي كه بعدها ليلـ … افتاد نام تو با همان مشق هميشگي ام به درد هيچ نخوردي نخوردي؟ نه! بر نگرد صدايم را گرفتم و بردم دو كوچه قصد آنطرفتر را گذاشتم كنار تو با زمين قهر و مشتري را بالا بالاتر يك فنجان رقص باله… مي شود دويست فرسنگ نقد با خودم فكر آمده بودي كه بگويي سلام من اهل دود و دم و خودم كه نيستم يا نفسم گرفته است نفسم را بر نگردي ببيني كجا نوشته ام نام تو را هنوز هم نوسان غريبي دارد دلم به حال تو مي سوزم و بر مي گردي مي بري مرا / دچار دوري تو مي بيني؟ صبر كن! برنگرد! هنوز هم نه! حالا برگرد. حسين رضايي كياسري
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
در کافهی « بیروت » نه چشم اندازی نه چشم ِ میگون نزاع تقابل سادهی من وسالاد فصل است و گام ِ اطفال که میریزد در تجارت اورانیوم . ضمنا سعید سلیمی پیچید به سوی بهشت با گلها و کلماتی برخاسته از دهانهای ریاضی. پاهای دولتی در تعابیر ِ غیره شرف مکان مکین میکنند در« سیتی سنتر» و رفقا می روند از «گیت» پنج بر رد شمسی که از مشرق نیامده بود. در بخش روانی بیمارستان ابوذر آمپول ها و لمبرها مکررند و قول ابوالحسین بنانی که « من بر شط نیل تشنه ام ». بلیط های اتوبوس پاره میشوند عادتهای ما میروند به میدان مرکزی به دنبال مردی که راه را پرسیده بود. قدمها می روند بر روی پل و آب از دهان فرعونیان خارج میشود با تنفس مصنوعی ناجیان غریق ِ شرکت خدمات و تامین نیروی انسانی کارون معشوقهها یادآوری میشوند یک هایکو و یک فرصت شغلی از دست رفته در مناطق نفت خیز جنوب صمیمیت تازهای هم قد برادرم می شود ، از خدا مثال میآورد و لعنت میفرستد به من و هدفونهای «اکس» و «متال» می پرسند: آیا « زیرکان جهان در فهم این رموز نکرات بیش بینند که معارف ؟ » ارنستو چه گوارا فقط یک بار زندگی میکند مثل کاظم خواهرزادهی زینت . ترانه از اسب سکه ای پیاده میشود ، جیش می کند توی چمن و به این فکر نمیکند که هر دو تا یمان از چه دوریم . اشتهایم کور میشود با اسمی عزیز روحی قدیم و معنایی محیط ژامبون ام می ماند بر روی میز کنار « دکان سیگار فروشی » فرناندو پسوآ . مینویسم « عزیزم ! » بعد نقشه میکشم و امضا میکنم . از راه رانهایش میروم « فی قول القائل انا انت و انت انا» و کسی نیست به من بگوید که مردهام . چشمانم ابراز میشود « نه بذو و نه بشا و نه بقا و نه بما »* و مردم ام کمین میکنند برای بخت. ریتم تند ِ دیکتاتور قلب ها را خلاصه می کند وظرفیت اسانسور با فرشتهها تکمیل میشود صورتی به زیر افکنده میشود باکره گان پخش میشوند با حدس و لنز و زائران معنایشان را می برند بر پشت بام گمان ِ مرد عقیم از اسب میپرد پایین و به جغرافیای عروسک نمیرسد « میم .الف . واو» منزه است و تبلیغ میشود چیزی از درونم به بازار بزرگ میرود برانگیخته میشود و بر میگردد با «لب تاپ» مارک « سامسونگ » و معنا خواب های ِ بر بالشی از ساتن قرمز تعبیر میشود با شلیک پلیس ضد شورش و مجهول الهویه به روزنامه ها نمیرسد نشئه گان در سر نبش می رسند به فرشتهگان توهم لبریز میشود از « غزاله ها» و گروهبان دومی به ماموریت میرود. * از « فی القطعه 3 من طاسین التنزیه » از شرح شطحیات یعنی نه به ذات ، نه به شی ، نه به قال ، نه به ماهیت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
چيزی به چيزی گير کرده کلمهای به کلمهای نمیخورد هر چه هر چه را به جمله میکشم از میافتد از گرمي لمست نمیتوانم از لرزش تمامم نميتوانم صداهاي چند ضلعي فحش بوسه كشيدن ناخن بغل صدايي جمعم ميكند توي بازوهات ميخزم اگر باد از اتاق تو به بالكن نميوزيد مرا باد به ان تخت البته ربطي ندارد باز ميانداخت اش توي هر باغچهاي جا ميشد كرهي زمين زير دامنش ميچرخيد ميبوسيدمش فشارش از حتي مرگ حتي فراموشي حتي بغل به دايره اش ريختند دست كردم توي لباسش ما توي دايره نبوديم مرا به جرم دامنش از دورم دورم از همين جا به ان پوست كشيده شكم سلام از همينجا به خودم خم ميشوم روي خودم ميخزم توي خاطرمان بازوها بالكن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
دستان تو بوي نفت مي دهند بوي دالان هاي مخفي كه گاه بچگيات را داد ميزنند مي زنم به آسمان و سيني ستاره ها را دانه دانه توي رگهاي تو هوا مي كنم وا مي كنم هواي تو دلم را تنگ و خون هاي تو را از دالانهاي هوا سُر ميخورم دنبال قاصدهايي كه خبر از نيامدن تو/ آمده اند دستم را پرواز خودم را گرفته و خودِ با هر كه رفتنم را بي تو دلم عجيب گرفته است / سر رگهاي تو را و دستهايم بوي نفت.
حسين رضايي كياسري
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
آلن گينزبرگ
برگردان: مهرداد فلاح و فرید قدمی از گشنگی مرده آس و پاس و سوت تيزترين يارانم را ديدم خراب جنون تو محله كاكاسياها دم صبحي تلوتلو خوران پي يه نشئه بازی خشمی خل و چل هايي كه محله شان بوي بال فرشته میداد كشته مردهی سير و سياحتي ملكوتي سوار بر سفينهی پر چراغ و چشمك شب آنها كه ژنده و بيچاره ! چشمهاشان پوك سيگاركشان در خانه هاي فكسني توي تاريكي فرا طبيعیشان غوطه ور بر فراز شهرها در خيال جاز آنها كه روان روي ريل ترن مخشان را آب و جارو كردند براي پاگشايي ملكوت و فرشتگان محمدی را به عينه ديدند مست بربام چراغانی خانههای اجارهای آنها كه كلاسهای دانشكده را تاب آوردند چشمهاشان جرقه در توهم سوگناك سياه – سفيد بليكا در خيابان آركانزاس زير دست تني چند استاد زبده جنگ آنها كه پرتشان كردند از دانشكده بيرون به بهانه خل بازيها و آويختن كس شعرهاشان از بالكن جمجمه ها همانها كه از ترس چپيدند در لباسهاي زيرشان و در اتاقهاي رنگ و رو رفته اسكناسهاي سبزشان را به آتش كشيدند در سطلهاي زباله و گوش نشستند به هراس از پس ديوارها اونا كه كس و كونشون رو هم گشتند وقت برگشتن از لاردو به نيويورك پی بويی از ماری جون آنان كه آتش به دهان بردند تو هتلهای بزك شده تربانتين به حلقشان ريختند در كوچه پس كوچههای بهشت مرگ و پيكرشان را صفا دادند شب همه شب با رويا دوا با كابوسهای وقت خماری بيداری با رقصهای بي پايان كك بازی و میخواری ها! خيابونای سوت و كور كم نظير ابر روان و صاعقهای كه در خيابان میتركد و روشني میبخشد به قلمرو بیجنبش زمان و به دو قطب پترسن – كانادا پايايي پيوست عمارتها درخت سبز باغ دنج گورستان سيامست مي رو پشت بوم نشئه رونی زير نگاه چراغهای چشمكزن شهركهای ويترينی مه و مهر و دار و درخت میلرزند به خود از جيغ و ويغ گرگ و ميش زمستان بروكلين لاف و گزاف سطل زباله و درخشش پادشاه خوب خيال آنها كه فقط به عشق يك سواری بي پايان از بتری تا برونكس مقدس خودشان را زنجير كردند به ترنهاي مترو ولي چه سود كه از جار و جنجال بچه ها و چيغ و چاغ چرخها افتادند به گه خوردن و مغز مفلوكشان شكافت و چرك ذكاوت زد بيرون در روشن ملول باغ وحش آنها كه شب همه شب غرق در نور زيردريايي كافه بيك فورد و عصرها غوطه ور در آبجوي ماسيده كافه خرابهی فوگازی گوش به ترك برداشتن تقدير میدادند توی ژاك باكس هيدروژن همانها كه هفتاد و اندی ساعت يكريز همينطور ور زدند از پارك تا تشك از بار تا بليويو تا موزه تا پل بروكلين و گردان واخوردهی گپ و گفتگوی افلاطونی پايين ريخت از پلههای اضطراری از هرّهی پنجرهها و از فراز امپاير استيت زر زر كردن جيغ كشيدن قی كردن نشخوار حقيقت خاطره حكايت آب پز كردن تخم چشمها شوك بيمارستانی شوك جنگی شوك زندانی بچه مخايي كه جميعا چشمهاشان آتش هفت روز و هفت شب مدام بالا آوردند خوراك كنيسه ها را بر سنگفرش پياده رو آنها كه گم شدند در ذن ناكجاي نيوجرسي مانده برجاپاشان چند و چند كارت پستالك رنگ و رو رفته ي آتلانتيك سيتی هال مبتلا به رياضت شرقي استخوان پوكي طنجه ای ميگرن چينی كز كرده در چله نشيني آشغالها تو اتاق سرد و بيحاي مبله نيو آرك آنها كه پرسه زنان به نيمه شبان حول و حوش ايستگاه قطار فكری كه كجا بروند رفتند و از دل شكسته نشانی هيچ آنها كه توي واگنها و واگنها و واگنها سيگار از پس سيگار لودگي كردند از برف تا مزارعي كه ناگهان دلگير در شبهای پدربزرگی آنها كه پو پلوتينيوس سنت جان اوراد صليبي و باپ كابالا را دوره میكردند آن دم كه جهان غريزتا مي لرزيد زير پاشان در كانزاس آنها كه يكه و تنها تو خيابونای آيداهو فرشتههای خيالی سرخ پوستي میجستند غافل كه فرشتههای خيالي سرخ پوستی خودشانند آنها كه گمان مي كردند نادره ديوانگان جهانند جخ كه بالتيمور در جذبهای فراطبيعی سوسو میزد همونا كه زير رگبار بارون زمستوني نصفه شبی با يه مرد چينی اهل اوكلاهما پريدن تو چند تا ليموزين ناز در روشنايی خيابونی يه شهر كوچيك همونا كه گرسنه و بي كس ول مي گشتن تو هوستن پي سوپ و سكس و جاز و رفيق شدن با يه اسپانيايي زبل تا حرف بزنن با هم از آپديت و از آمريكا يه كار الكی ! بعدش سوار كشتي شدن برن آفريقا اونا كه گم و گور شدن تو كوههاي آتشفشانی مكزيك بي ردی از خودشون جز سايه ي لباس كارشون گرم و خاكستر شعراي پرتشون تو شومينه شيكاگو همونا كه آفتابی شدن دوباره تو "وست كست" با چشای درشت و مهربونشون اونا كه آمار اف . بي . آي رو تو شورت و ريش و پشمشون جا كرده بودن و چه سكسي موج میزد رو پوست سبزهشون ( وقت پخش شبنامههای بیمعنی) آنان كه سرانگشتشان را براي اعتراض به منگی كاپيتال – تنباكو با سيگار سوزاندند آنها كه در ميدانچهی "آنيون" جزوههای ابركمونيستی پخش میكردند بين مردم و وقتي صداي آژير لوس آلاموس به گريه میانداختشان لخت میشدند و ضجه میزدند و لوس آلاموس ديوار را به گريه میانداخت لنگرگاه استيتن آيلند را هم همانها كه پيش تر از اسكلتهای فلزي دم و دستگاههای ديگر آوار شدند اشك ريزان و لرزلرزان و لخت بر سر باشگاههای سفيد ورزشي آنها كه لپ كميسرها را گاز میگرفتند و از خوشي هوار میكشيدند در ماشين پليس آخه جرمی نداشتند جز پخت و پزهاي من درآوردی لواط و بدمستی آنها كه زانو به بغل زوزه كشيدند در مترو و با دست نوشته ها و آلتهاي مواجشان پايين كشيده شدند از بامها همانها كه گذاشتند ترتيبشان را بدهند موتورسواران مقدس و از لذت جيغ ! آنها كه وزيدند و به بادشان داد فرشتگان انسانی ملاحان ناز و نوازش آتلانتيكی عشقهای كارائيبی آنها كه صبح و عصر در باغچههای گل سرخ بر چمن پاركها و روی سنگ قبرها ترتيب هم را دادند و منیشان را بر منهای رهگذر پاشيدند بیخيال آنها كه زور میزدند نخودی بخندند اما صدای هق هق پشت پرده امانشان نمیداد توی حمام تركی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
و تو هرگز نمي دانست
كسي براي تو در مني كه مي سوخت مي مُرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
زير پوستم
زير پوستم كسی
و زير پوستم كسیست
زير پوستیست اين كه میزند
زير گوش من مدام
قاه قاه زير پوست میزند به ريش من
ريشي كه هر چه میتراشم
باز هم بلند
آدم؟
صدا نزنی مرا نيستم
از من عوضیتر پيدا نمیشود نگرد
خيلي كه خودم را كنار
بزنم خودم را كه خيلی
تازه میشود سرخ
چراغی كه نمیگذارد ... بگذريم
میزند به سرم تا ته بنبستی بدوم
كه كليدش قفل مرا میخندد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
ماضیی بعیدِ مرگم که به دستِ کاغذ میافتاد، ماضیئی را میدیدم که از مرگام چهره میگرفت. چهرهی مرگم، گذشتِ من بود، گذشتهی من بود، مرگهای دیگرِ من بود. با این همه، مرگ مستقبلی بود که از گذشته مُرده بود. حالا که مستقبل به استقبال مرگِ گذشتهام پا میشد، حالای من به استقبالِ کدام گذشتهی آیندهام طی میشد؟ مرگِ من در گذشته مُرد و این کتابیست که رگهایم نوشت، قصهست، متنیست که نوشتاش هنوز قطره میکند خونام را، خوانشاش در برابرِ گذشتهای میایستاندم که وحشتاش را وحشی میکند و همسایه با من، جایی به من رسیدن را میمرگاند. دربرابرش، برابرِ نامام، نامیست که نامهایمان یکی و خودمان، یکی چندتاست. و روزهایمان که از فعلنهایمان فعل شده، همیشه شده. ماضی بعیدِ مرگم کتابیست که به فرانسه نوشته شد. در ونیز چاپ شد. و حالای مرگ من را دوبار میبیند. دوباره.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
و نمی گُنجم در شعر
نه!
فرو بند این دفتر را:
بودنم، دیگر، از شکل رهاست
و نمی گنجم در شعر.
از خودم بیرون آمده ام.
خورشیدم منفجر است:
اوفتان در خویش
به گودالِ سیاهی
کز تن ِ من می سازد گورم را:
تا فرو پوشد
از چشمِ شما
نورم را.
مرگ، اگر هست، جز این نیست:
چه غم؟
و
به دَرَک :
عشق اگر از من تیری ساخت
و به سوی بی سوییهاش انداخت،
به بازی گوشی؛
گُذراندَش، هم چون نور، از دلِ آب و دلِ برگ و دلِ ابریشمیی تیراژه
و نشاندش ، هم چون ظلمت، در دلِ سنگ.
من منی دیگرم امروز،
منی
که توانستنِ او را
بود و بنیاد
همانا
نا خواستن است؛
و که رفتارش بی رفتاری ست.،
و که آرامشِ بی موجِ سکون است فضایی که در آن دریایش جاری ست؛
و که تنهایی اش از احساسِ بی کَس بودن عاری ست.
نیک آموخته است
که جهان را
چشمْ بسته به تماشا بنشیند؛
و که زیبایی را، جز از دور و مگر در یاد،
نستاید؛
و که دلخوش باشد
به همین که
گاهی،
در خواب سحرگاهی،
گستره یی از رویا می بیند؛
و چمان در سبزای سایهْروشنِ آن و
خیره در رقصِ پرافشانِ یکی پروانه،
پاره یی نیکی ی ناب و
زیبایی پاک
فرادیدش می آید؛
و خدا، با سایشِ دستی گُلبرگین بر پشتش،
شانه های اورا هم
به پر وبال
می آراید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط حسين رضايي كياسري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|